تبليغاتX
انشای تابستانی

سکانس اول _ آژانس گردشگری:

چی خانوم؟ یعنی اصلن جا ندارین؟یه دونه! قطار و اتوبوسش فرقی نداره... تو رو خدا

سکانس دوم _ در حال مکالمه با تلفن:

بیا اینجا.تا نهم دهم عید کسی خونه مون نیست ...

خوب روزا بیا ... برو بابا توام با اون بابا و مامانت! بابام بابام!!!

سکانس سوم _ بازم در حال مکالمه! (این دفعه با خاله م!):

خاله جون دو سه روزی می آم پیشت. می خوام بی خیال کارام بشم... باشه خوش بگذره، شرمنده دیگه!!

سکانس چهارم _ تو ماشین:

دو سه روزه میریم.ماشین و کلید ویلای خاله مو میگیریم و عشق و حال. منم تنهام.به چندتا از بچه ها گفتم نیومدن.حالا دو سه روز بپیچینوشون ... باشه خوش بگذره!

سکانس پنجم _ محل کار:

آقای (...) من این چند روزه عید رو می تونم اضافه کار وایسم؟ خوب به اونا اضافه کار ندین! مرسی به هر حال تعطیلات خوش بگذره. سال خوبی داشته باشین

سکانس آخر _ روی میز!! کنار سفره ی هفت سین:

 

ماهی کوچولو تو تنگت یه جای کوچولو واسه من داری؟

قول میدم زیاد نمونم،همین شش هفت روزه تعطیلات رو.

آخه هیشکی دیگه رو ندارم.

تو رو خدا نگو نه، تو رو خدا!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

۶ مارس ۱۹۲۸ سالروز تولد گابریل گارسیا مارکز

صد سال تنهایی ما

تنهایی صد ساله ی ما!

تن های صد ساله ی ما!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

بابا، با یه بسته بوته و هیزم می اومد خونه.

مامان جونم ام شام و آجیلشو می فرستاد، عیدیِ چهارشنبه سوری ام روش بود.

عصرش با بچه محل ها می رفتیم تو کوچه، واسه در کردن آخرین سه شنبه ی سال!

زردی و پلیدی هامونو می دادیم و سرخی می گرفتیم!

شبش که میومدم خونه و پر از بوی اکلیل سرنج و کبریت سوخته و هیزم تر! بودم، قبلِ حموم، دوتا دست پیر و چروک بودن واسه نوازش کردن موهای چرب و کثیفم، که نازشو به یه دنیا نمی دم.

"مَشَه ننه" با اون لهجه ی ترکیِ غلیظ، "آخَر چَارشنبَه" رو بهم تبریک می گفت!

.

.

حالا دیگه 10، 15 سالی هست که دیگه نه، مَشَه ننه ای هست، نه کوچه ای و نه بچه محلی!

حالا دیگه 10، 15 سالی هست که تو معنی نوستالوژی گیر گردم!

گیر کردما...

یعنی نوستالوژی هامون به همین راحتی رنگ می بازن؟!

چهارشنبه سوری یکی از اونا بود!

یکی از اونا؟

بود؟!

بود.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط امیر 

به بورات حسودیم شد!!

عاشق پاملا اندرسون میشه و به خاطرش گریه ام میکنه!

یعنی اونی که من باید دوستش داشته باشم به اندازه ی اون فاحشه ام ارزش نداره؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

امروز تولد دو سالگیه دوست داشتنی ها۱ست!

به همین راحتی یه سال گذشت!

یه سال با سی و هشت تا پست و چند تا دوست و کلی دوست داشتنی!

از همه اونایی که تو این یه سال ازشون چیز یاد گرفتم ممنونم، از همه ی اونایی که کمکم کردن تا شاید کامل بشم، از همه ی اونایی که دوست داشتنِ دوست داشتنی هارو یادم دادن!

از سمانه خواهر گلم، ازمهرانا ی نازنینم، از شهیار عزیزم، از مجید رئوفی ترانه ی بی نظیر، از حسین نازم، از دوست خوبم اسماعیل که کمتر یادی از من میکنه و از الناز "هم بُغضی" که بود و...!

همتون رو دوست دارم، حتا بیشتر!!

 

۱- یه مدتیه ازین اسم دیگه خوشم نمیاد، عوضش میکنم.شاید!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط امیر  |