18 بهمن 1331!
این تولد شناسنامه ایش است اما مادرش او را متولد 15 اردیبهشت میداند!
چه بهتر!
دوبار سالروزش را جشن میگیریم!
از این حیث هم بی نظیر است!
نام: فائقه(بر وزن نام مادرش فائزه)
نام خانوادگی: آتشین
گوگوش: در همسایگی آنها کودکی ارمنی که همبازی فائقه است او را گوگوش صدا می کند با اینکه گوگوش در میان ارمنیان نام مرد است٫برای فائقه ماندگار شد و او نیز از این نام خوشش آمد!
از سه سالگی روی صحنه رفتن و عاشق بودن را تجربه می کند.
همپای پدر برای در آوردن مخارج زندگی ایثار می کند!
تقلید از کارهای بزرگان <<رعنا جان>> دلکش٫<<رفتی نگفتی>> پوران و...
در هشت سالگی به رادیو میرود و در برنامهء صبح جمعه سنگ صبور علی نظری را می خواند
با رنج و ناکامی و نا مادری می سوزد و می سازد!
با محمود قربانی ازدواج می کند که کاش...!
عشق یک طرفه سرانجامی نمیابد و..!
گوگوش به بهروز وثوقی می رسد و همسفر و ماه عسل ماندگار!
پس از جدایی از بهروز چند ترانه ای بیشتر نمی خواند که مشهورترینش طلاق است...بشنو همسفر من...
1978-1357 انقلاب می شود و گوگوش ناپدید!
به این نام ها نگاه کنید:
واروژان _ بابک بیات _ شهیار قنبری _ پرویز وکیلی _ حسن شماعی زاده _ عماد رام _ ایرج جنتی _ احمد شاملو _ اردلان سرفراز _ پرویزاتابکی _ منوچهر و ناصر چشم آذر _ زویا زاکاریان _ مسعود کیمیایی _ عارف _ هوشنگ توفیقی _ پرویز مقصدی _ منصور تهرانی _ سعید دبیری _ فرید زولاند _ آندرانیک _ بهروز وثوقی _ ضیا آتابای _ مارتیک _ عطا الله خرم_ ژاکلین _ بابک افشار _ جهانبخش پازوکی _ ویگن _ رامش _ صابر و فریدون آتشین _ فردین _ ظهوری _ همایون _ کتایون _ فروزان _ پوری _ انوشیروان روحانی _ تورج نگهبان _ جمیله _ فرامرز اصلانی و...
گوگوش با تک بزرگان هنر ایران کار کرده
ترانه ها یشان را خوانده
آهنگهایشان را اجرا کرده وبا آنها بازی کرده زندگی کرده عشق ورزیده و گوگوش شده...
_
یک خط تیره به درازای 25 سال و عمق بینهایت که چرا؟
یک جای خالی یک حسرت 25 ساله یک..
گوگوش 25 سال سکوت می کند و...
مجله شهر فرنگ که در لس آنجلس منتشر می شود در شماره ویژه نوروزی اش 1988 مینویسد:
...گوگوش که با شوهرش همایون مصداقی زندگی می کند به جز با گروهی از دوستان سابق خود اصلا با دیگران حتی رفت و آمد و گفتگوی تلفنی هم ندارد.
پدر می میرد،پسر در ترکیه به ادارهءکاباره پدرش محمود قربانی مشغول است و نمی تواند به ایران بازگردد!
گوگوش از ایران خارج نمی شود و این راز را فقط خودش می داند که چرا؟
….
بهار 79
"من اگه بازم بخونم گندما سبز میشن
دخترا با درسشون شعر می خونن
پسرا با مشقشون عاشق میشن"
گوگوش می خواند
"تکه تکه های قلب منه که بارون میشه و می باره"
وگوگوش می بارد!
نه خواب نمی بینی آره شاه ماهی خیال پرواز دوباره داره
می خواد بازم رو صحنه بره بازم با شه!
بهش توصیه می کنن که این کار یه ریسکه!
کسی دیگه گوگوش رو نمیشناسه و این به اعتبارش لطمه میزنه ولی گوگوش با "زرتشت" گریه رو آواز می کنه
من که با تو زن شدم
ای زن
صدایم را به تاریخ قرض خواهم داد
و میخواند
برای بچه های جنگ
برای مادران حبس
برای آیینه قدی تو غبار
برای سفر دراز عمر
برای سفر کوتاه عشق
برای اقاقیا
برای فلس ماهی ها
برای "خاک اسیر" توی باغچه
برای خاک خشک گلدون
برای من برای تو
...
مگه میشه من نباشم
به خدا نه باید باشی باید
گوگوش با سه عزیز خانگی""بابک بیات٫ بابک امینی٫ نصرت فرزانه(نام مستعار مسعود کیمیایی)""
گریه اش را می خواند!
و با زویا با شهیارقنبری با منوچهر چشم آذرادامه میدهد
و در این راه دست جوانی را برای پرواز می گیرد
مهرداد آسمانی کاش لیاقتش را داشته باشد!
"کیو کیو بنگ بنگ" اثر حماسی جاودانه و مستند از تاریخ 50 ساله ی ایران از خاطرات زویا و آرزوهای گوگوش با سمفونی مهرداد
"آخرین خبر"٫ خبر خود سوزی ترا نه کش
خبر بوسیدن گریه ی یار
خوش رنگی تو مثل یک نت لب گیتار در" دلکوک"
"چله نشین" "آهوی عشق" جاودانه "پیر مشرق"
"با هم" میشه مثل ماه درخشید و تو درخشیدی
گل بانوی موسیقی ایران ستاره آی ستاره را بازخوانی می کند
این گوگوش است که می خواند
گوگوش تا ابرها می رود و تا افسانه ها!
سنگ اندازی ها و ستیزه جویی ها ادامه دارد
بالاخره بزرگی زحمت دارد!
باید ماند و جنگید!
دو سال ممنوع الصدا می شود ولی مردم به کنسرتهایش می آیند تا سکوتش را زمزمه کنند
گوگوش 54 ساله است سن گویای تجربه ی 5 دهه بزرگیست
50 سال در اوج
بیش از نیم قرن فریاد و جاودانگی
"مانیفست" متولد می شود و باز هم شهیار
بی نظیر ترین زوج هنری!
از شانزده سالگی ترانه کفتن و خواندن و بزرگی را باهم تجربه کرده اند و البته با یک وقفه 25 سالگی دوباره!
جز "غزل شیشه" ایت شعر مرا سنگ بدان!
تاریخ مصرف در ادبیات شهیار معنا ندارد
"سنگر بی سنگ" را سال 1355 سروده است و اینک...
با "آی مردم" مظلومیت زن ایرانی را فریاد می زند
"همین وحشت از تو مردن عزیزه...
جهان با سر ریزو لبریز رنگه
کنار تو آوارگی هم قشنگه"
نه تو تنها نیستی این همه ستاره فقط مال توء!
حسی که حتی وقتی از تو دورم اینقدر خوبه که "خوبه خوبه" رو فقط با صدای تو دوست دارم!
با سایه ها هیچ کاری نخواهیم داشت تا آفتاب دیگه کم نیاد چون دلمون خیلی می خواد،باور کن خیلی یه کم!
با" شناسنامه من" ایران رو بیشتر تر دوستش داریم!
راستی خانوم اجازه هست بگیم؟
وطن تویی وطن منم وطن من و تو و ماییم!
و عشق براستی یعنی همه چیز
یعنی شهیار یعنی گوگوش یعنی ما یعنی " شاه ماهی" تولدت مبارک!
امیر
در نظر سنجی پایین وبلاگ شرکت کنید.

کارش تو اداره راحت بود ...منگنه زدن !اون روز رئیس شعبه بارها بهش اخطار داده بود که منگنه ها رو روی اسامی نزنه!
رفتم که باهاش حرف بزم خودش نبود روی میزش پر از پرونده بود.......
به دقت که نگاه کردم اون منگنه ها رو درست روی یه اسم خاص میزنه (کیومرث)!!!
روبروی میزش روی دیوار عکس یه مرد بود که بجای سرش یه شاخه گل بود....زیرش نوشته بود :
(گل اقا مرد)!!!!
..............................................................................
آدم خاصی بود ..یه عادتهای عجیبی داشت !
عادت داشت قبل از نوشتن روی کاغذاش لاک غلط گیر بزنه..........
دلش نمی اومد روی بدنه کاغذ چیزی بنویسه می گفت کاغذاش به خودکاراش حساسیت دارند...........
سمانه
عاشق بود..ائین بودا را از بر بود..... ژرفای نگاهش هنگام فوت پدر..تسلای مادر شد...خواهرش زیباتر شد...در طرح هایش انسان نبود....و چه خوب!!آخر در عرفان ملکوتی افکارش..انسان (این موجودآزار دهنده)چه کاره بود!؟....جهان را در (نماد)شهرش تفسیر میکرد...اهل کاشانم...اما شهر من کاشان نیست.....شهر من گم شده است..من با تاب..من با تب..خانه ای در طرف دیگر شهر ساخته ام...نگران بود...نگران گم شدن انسان در سطح سیمانی قرن....او در ازدحام صداهای گوناگون عصر معراج پولادو اصطکاک فلزات باورمند گوش دادن به آواز حقیقت بود.....!!پرچین خیالش بلند بود..ساده..صمیمی..بزرگ...بی کران.....(صدای پای اب)اش در دالان زمان میپیچد......راستی....ندانستیم سکه دهشاهی اش را یافت؟!...........یا کفشهایش را؟!..(کفشهایم کو..چه کسی بود صدا زد سهراب؟!)...دوره گردی بود...سیب اورده بود....سیب سرخ خورشید........از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها تر بود......اما...چه باک.ماه بالای سر تنهاییست......و دب اکبر دو وجب بالاتر از بام رسیدگی خوشه هایش را به رویا بشارت میدهد........جایش خالیست...وقتی نیست ..نوسان نیست....دره هاناخواناست...جاده تهی است..و هوا گنگ است... ساقه نمی لرزد...ولی چه خیال..هر کجا میخواهد باشد.. باشد...نزدیک خوشه پروین..دو وجب بالاتر از دب اکبر..در سردابه الکل...در دالان زمان..در کوه..در دشت....در تپه سیلک کاشان ویا در زادگاهش در مقبره ای ارام خفته باشد....یادش با ماست.....
سمانه
در نظر سنجی پایین وبلاگ شرکت کنید.